به گزارش گروه ØÙ…اسه Ùˆ مقاومت خبرگزاری ÙØ§Ø±Ø³ØŒ چند روزی است Ú©Ù‡ از شهادت هادی باغبانی مستند ساز ایرانی در سوریه می‌گذرد. او Ú©Ù‡ توسط سلÙی‌ها در نزدیکی دمشق به شهادت رسیده است. دختر Ú©ÙˆÚ†Ú©ÛŒ دارد Ú©Ù‡ چشم انتظار آمدن بابا به خانه است. این یادداشت توسط یکی از همراهان شهید باغبانی برای خبرگزاری ÙØ§Ø±Ø³ ارسال شده است Ú©Ù‡ از نظر مخاطبین می‌گذرد.
***
همان روز اول Ú©Ù‡ آمدن هادی با ما قطعی شد، آمد Ú©Ù‡ وسایل را تØÙˆÛŒÙ„ بگیرد. وسواس داشت Ú©Ù‡ زودتر به زیر Ùˆ بم هندی‌کم جدید آشنا شود. ÙØ±Ø¯Ø§ÛŒØ´ آمد پرسید:«سید وقت داری»؟ مقابلم Ú©Ù‡ نشست Ú¯ÙØª:Â«Ø³ÙØ§Ø±Ø´ÛŒ چیزی داری»؟ Ú¯ÙØªÙ…:Â«Ú©ÙØ´ خوب بردار Ùˆ زنده برگرد». اینطور بود Ú©Ù‡ برای اولین بار با هم همکلام شدیم.
دو روز از رسیدنمان به سوریه نگذشته بود Ú©Ù‡ با هم Ø±ÙØªÛŒÙ… ØÙ„ب. سر نترسی داشت ولی بی ترسی اش از ØÙ…اقت نبود. از اطمینان بود. انگار ØªÚ©Ù„ÛŒÙØ´ را Ù…ÛŒ دانست. همین بود Ú©Ù‡ هر شب Ú©Ù‡ برمی گشتیم هتل، با اشتیاق تصویرهای آن روزش را نشانم Ù…ÛŒ داد Ùˆ به Ø¨ØØ«Ù… Ù…ÛŒ کشید سر قاب Ùˆ زاویه Ùˆ موضوع. مثل شکارچی ها چشم هایش برق Ù…ÛŒ زد وقتی از سوژه هایی Ú©Ù‡ Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ بود ØØ±Ù Ù…ÛŒ زد، Ùˆ اگر سوژه ای از دستش در Ø±ÙØªÙ‡ بود به ÙˆØ¶ÙˆØ Ú©Ù„Ø§ÙÙ‡ می‌شد.
یک Ù‡ÙØªÙ‡ شده نشده، پلانی نشانم داد از دخترک سرایدار مدرسه ای، Ú©Ù‡ سر کارش مانده بود Ùˆ مدرسه خالی را جارو Ù…ÛŒ زد. دخترک سرش را از پنجره درآورده بود Ùˆ برای دوربین هادی Ø´Ú©Ù„Ú© در Ù…ÛŒ آورد. پلان Ú©Ù‡ تمام شد دیدم چشمش نم دارد. Ú¯ÙØª:«سید کار Ùˆ اینا سر جاش، دلم واسه دخترم تنگ شده». برایم Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ رضوانه اش سه ساله است Ùˆ خیلی بابایی است Ùˆ …
هادی دو ØªÙØ§ÙˆØª عمده با بقیه مستندسازهایی Ú©Ù‡ آمدند سوریه داشت. اول اینکه خیلی زود دلش برای خانه تنگ شد، Ùˆ دوم اینکه تا کارش تمام نمی شد در لوکیشن Ù…ÛŒ ماند. Ø±ÙØªÙ‡ بودیم از مقاومت مردم سوریه در برابر یکی از عجیب ترین جنگ های تاریخ Ùیلم بسازیم. هادی بیشتر موضوع کارش نیروهای Ø¯ÙØ§Ø¹ وطنی بودند Ú©Ù‡ هسته های مقاومت تشکیل داده بودند Ùˆ از Ù…ØÙ„Ù‡ ها Ùˆ شهرهای خود در مقابل تکÙیری ها Ø¯ÙØ§Ø¹ Ù…ÛŒ کردند. از زندگی، خانواده، کار، آموزش نظامی، تجهیز Ùˆ نهایتا عملیات این نیروها تصویر Ù…ÛŒ Ú¯Ø±ÙØª. مستند “دسته ایمان، از گردان کمیل” سید مرتضی آوینی را مدام مرور Ù…ÛŒ کرد Ùˆ دنبال بهینه کردن مدل آن برای جنگ سوریه بود. ایده اش این بود Ú©Ù‡ هر کدام این بچه های سوری، روایتی Ù…Ù†ØØµØ± به ÙØ±Ø¯ از یکی از نقاط عط٠تاریخ بشر هستند.
یادم هست در بازگشت از ØÙ„ب، یک شب Ú©Ù‡ در لاذقیه منتظر هواپیما ماندیم Ùˆ بعد از دو Ù‡ÙØªÙ‡ خاک Ùˆ پشه Ùˆ تیر Ùˆ ترکش، ساØÙ„ مدیترانه خیلی به جانمان نشسته بود، آهی کشید Ùˆ Ú¯ÙØª:«سید خوبه ها، ولی کاش Ù…ÛŒ شد با خانوم بچه ها میومدیم».
Ø³ÙØ± بعدی Ú©Ù‡ معلوم شد من راهی نیستم، زنگ زد Ùˆ Ú¯ÙØª:«میومدی ØØ§Ù„ا، بی تو ØµÙØ§ نداره ها»، Ùˆ من Ú¯ÙØªÙ… Ú©Ù‡ نمی شود Ùˆ کار دارم Ùˆ باید خانه پیدا کنم Ùˆ اسباب بکشم Ùˆ … Ø³ÙØ§Ø±Ø´ دادم Ú©Ù‡ برایم Ùلان چیز را از Ùلان جا بخرد Ùˆ به راننده همیشگی‌مان سلام برساند Ùˆ به آشپز خوش دست Ùلان هتل سلام برساند Ùˆ سالم برود Ùˆ سالم برگردد.
خبر شهادتش را Ú©Ù‡ شنیدم Ùقط پرسیدم کجا؟ راوی Ú¯ÙØª ری٠دمشق. Ùˆ من ذهنم Ø±ÙØª به ری٠دمشق، Ú©ÙˆÚ†Ù‡ هایی Ú©Ù‡ با هم دویده بودیم، Ú©ÙØ´ خاکستری اش Ú©Ù‡ روز اول٠بدو بدو زبان باز کرده بود، Ùˆ کت Ùˆ شلواری Ú©Ù‡ آورده بود مخصوص اینکه اگر خواستیم برویم زیارت عمه بزرگ بپوشد Ùˆ شیک باشد.
Ù…ÛŒ گویند مهم است به دست Ú†Ù‡ کسی کشته Ù…ÛŒ شوی. اصلا درست Ùˆ غلط بودن راهت را نشان Ù…ÛŒ دهد انگار. رضوانه هادی اگر از من چون Ùˆ چرای Ø±ÙØªÙ† بابایش را بپرسد، به او خواهم Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ من Ùˆ بابا شنیدیم Ú©Ù‡ آن طر٠خط، بعد از اذان ØµØ¨Ø ÙØ±ÛŒØ§Ø¯ Ù…ÛŒ زدند لبیک یا یزید، لبیک یا معاویه…
*سیدعلی ÙØ§Ø·Ù…ÛŒ
