تاریخ : جمعه, ۱۵ خرداد , ۱۴۰۵ 20 ذو الحجة 1447 Friday, 5 June , 2026
2

درباره دارالشفای دلوئی بیشتر بدانیم

  • کد خبر : 957
  • 29 مرداد 1392 - 13:06
درباره دارالشفای دلوئی بیشتر بدانیم

دارالشفای دلوئی نزد مردم گناباد مکانی مقدس و محترم است و همه به آن معتقد و علاقمندند و افراد خیر در گسترش حیاط و استحکام بنای آن همواره کوشا و ساعی بوده و هستند.

دار‌الشفای حضرت امام علی(ع) در دلوئی و در شمال شرقی گناباد و به فاصله تقریبا چهار کیلومتری از مرکز شهرستان قرار دارد.
بنا بر آنچه که از اشعار فردی متخلص به محزون(ره) که در همان مکان سروده شده و اکنون موجود است و نیز متن اعضای هیئت امنای دارالشفای دلوئی نوشته شده در سال 1384(ه.ش)، خلاصه‌ای از چگونگی به وجود آمدن دارالشفای دلوئی استنباط می‌شود که بدین شرح است:در اواخر قرن دوازدهم هجری یکی از سادات که فردی متدین و درستکار بوده و با مردم به مهربانی رفتار می‌کرده به‌ نام میریحیی‌الدین، حاکم گناباد شد که به‌ واسطه خوشرفتاری با مردم و اجرای عدالت در بین اهالی ملقب به انوشیروان شد.
در همان زمان در دلوئی هم شخصی به‌نام حاج محمد که پس از قضیه شفا یافتن به کربلائی فاضل معروف شد زندگی می‌کرد، نامبرده فردی دیندار و دوستدار خاندان عصمت و طهارت بوده و همواره در مجالس تعزیه آن بزرگواران به‌ ویژه حضرت سیدالشهدا(ع) افتخار شرکت و خدمتگزاری داشت.
حاکم گناباد وی را به حضور طلبیده و به استخدام خویش در آورده؛ اما حاج محمد(کربلایی فاضل) که مدتی استخدام حاکم بوده به واسطه تعصب در دین از به کار گمارده شدن در دستگاه حکومتی طبق عقیده آن زمان که کارمندی دولت را جایز نمی‌دانستند از این کار اکراه داشت و پس از چندی از استخدام خویش پشیمان شد و از خداوند درخواست کرد که موجبات رهایی او را از این کار فراهم سازد و برحسب اتفاق شبی که برای انجام ماموریتی سوار بر اسب بود اسبش رم کرد و او را به زمین انداخت و استخوان‌های شانه و بازو و ساق دست شکست، ‌
طوری‌که از استخوان‌هایش خرده و ریزه‌هایی به بیرون پرتاب شد و هر چند مداوا و معالجه کردند اثری نداشت و بهبودی نیافت تا آنجا که گوشت‌های دست فاسد شده و ریخت و دستش خشکید و تنها استخوان بدون پوست و گوشت بازویش باقی ماند که برای پنهان ماندن از دید دیگران مدت شش سال پارچه‌ای به شکل آستین یا کیسه روی آن کشید و خودش عقیده داشت چون خدمت حاکم کرده به این بلا مبتلا شده است.
تا آنکه در محرم سال یک هزار و یکصد و هشتاد و شش ه. ق(1186ه.ق) در مجالس عزاداری و سوگواری سرور آزادگان حضرت سیدالشهدا(ع) افتخار حضور داشت و در شب عاشورا ضمن گریه و زاری با یک دست به سر و صورت خود می‌زد و از آنجا که (عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد) فردی نادان که در نزدیکی او نشسته بود با طعنه گفت: چرا با یک دست سینه میزنی؟ از این سرزنش و طعنه بیجا بسیار ناراحت شد ولی هرگز مجالس تعزیه را ترک نکرد و با همان حال اندوه و غم مرتبا شرکت می‌کرد تا شب چهاردهم محرم که اتفاقا خسوف هم واقع شده بود فرا رسید.
حاج محمد در مجالس عزاداری آن شب گریه زیادی کرده و روز قبل هم به‌علت کدورت و ناراحتی زیاد، غذا نخورده بود که پس از پایان مراسم عزاداری به خانه می‌رود و غذا می‌طلبد، ولی کودکانش را کنار سفره نمی‌بیند، علت را جویا شد، عیالش گفت: آنها به خاطر گرفتن ماه بسیار ترسیدند و گریه کردند و غذای خود را برای رضای خدا به یتیمان دادند.
حاج محمد هم با وجودی که خیلی گرسنه بود به عیالش گفت: چرا من از بچه هایم کمتر باشم؟ غذا را برداشت و از خانه بیرون رفت، فقیر غریبی را در کوچه دید و غذایش را به او داد و به خانه برگشت آنگاه با شکم گرسنه و متاثر از واقعه جانسوز کربلا به رختخواب رفت و به خواندن اشعار مرثیه حضرت امام حسین(ع) مشغول شد تا آنکه خواب چشمانش را فراگرفت.
در خواب دید که در مسجدی با تعداد کثیری از مردم مشغول عزاداری و گریه و زاری است و جمعی دیگر نیز در گوشه‌ای از مسجد نشسته، به نوحه سرایی و سوگواری مشغولند و در بین آنها شخصی نورانی که نور از صورتش به آسمان می‌رود و عمامه سبزی بر سر و لباس عزا بر تن دارد و سیلاب اشک از دیدگانش جاری است.
در این اثنا صدای آن شخص مردم را به سکوت واداشت و چنین فرمود: ای مردم از گناهان توبه کنید، با یکدیگر به محبت و مهربانی رفتار کنید، به احکام الهی عمل کنید تا مورد رحم خدا واقع شوید.
کربلایی فاضل می‌گوید: جلو رفتم و پرسیدم شما کیستید؟ فرمودند: من امیرالمومنین علی(ع) هستم و به دست و پای آن حضرت افتادم و خواستم با همان دست خشکیده و از کار افتاده او را در آغوش بگیرم، دست‌هایم به بازویش رسید در این بین از خواب بیدار شدم و در حال بیداری منزل خود را کاملا روشن دیدم، به سوی نور و روشنایی دویدم آن نور از دالان منزل بیرون رفت، من هم به دنبال نور از خانه خارج شدم و همه جا را روشن یافتم، طوری‌که قبرستان دلوئی که در فاصله پانصد قدمی من قرار داشت کاملا روشن بود و همه قبور قابل رؤیت و شناسایی بود.
سپس آن نور به آسمان رفت و از دید من پنهان شد، شروع به گریه و زاری کردم و با صدای بلند یا علی گفتم؛ براثر این صدا عیال و همسایه‌ام از خواب بیدار و و از خانه بیرون آمده و گفتند موقع خروج از خانه آن نور را دیده‌اند و من از شدت شوق و سیر کردن در عالمی دیگر متوجه دست خود نبودم ولی عیال و همسایه که دستم را سالم یافتند فریادشان از خوشحالی بلند شد و مرا متوجه خود و سلامتی دستم کردند و از آن شب به‌این گونه خانه‌ام دارالشفا شد.

اضافه می‌شود: دارالشفای دلوئی نزد مردم گناباد مکانی مقدس و محترم است و همه به آن معتقد و علاقمندند و افراد خیر در گسترش حیاط و استحکام بنای آن همواره کوشا و ساعی بوده و هستند.

مهدی تسلیمی

لینک کوتاه : https://gonabadtimes.net/?p=957

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
  • برچسب‌ها
    1392 آمریکا انتخابات امام جمعه امام جمعه گناباد امام خامنه ای ایران بجستان برجام برگزیده ها بیدخت جشنواره عمار حسن روحانی خامنه ای خراسان رضوی داعش دانشگاه آزاد دکتر حسن روحانی دکتر رجائی دکتر رجایی دکتر محمد رجائی دکتر محمد رجایی رجائی روحانی سعید جلیلی سومین کنفرانس مددکاری اجتماعی ایران شورای شهر شهردار گناباد علیرضا جاویدعربشاهی علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی فرودگاه گناباد فرماندار فرماندار گناباد پرسپولیس قنات قصبه نماینده گناباد و بجستان هاشمی رفسنجانی مجلس مجلس شورای اسلامی محرم محمد رجائی محمد صفایی کاخک گناباد گنابادتایمز