به گزارش گنابادتایمز،اغلب ما آدم‌ها وقتی زندگی را آغاز می‌کنیم یادمان می‌رود Ú©Ù‡ قرار است از اینجا برویم Ùˆ اصلا آمدنمان ÙلسÙÙ‡ دیگری داشته است. آنقدر با جدیت Ù…ÛŒâ€ŒØ§ÙØªÛŒÙ… دنبال جمع کردن مال Ùˆ بالا بردن ØªØØµÛŒÙ„ Ú©Ù‡ گویی قرار است آخرت را هم در همین جا بنا کنیم. وقتی عراق به کشورمان ØÙ…له کرد مردها وارد میدان شدند، همان هایی Ú©Ù‡ مدتی قبل انقلاب کرده بودند Ùˆ جمهوری اسلامی را به رهبری امام خمینی برپا داشتند. اما نامردها با هزار توجیه در جاهای امن ماندند Ùˆ خدمت را همان جا انجام دادند.
در این مجال به مناسبت ÙØ±Ø§ رسیدن 13 آبان روز مبارزه با استکبار جهانی به معرÙÛŒ شیرمردی از دیار گناباد ØŒ شهید ØØ³ÛŒÙ† شوریده از سرداران جهاد سازندگی Ùˆ از ÙØ§ØªØØ§Ù† لانه ÛŒ جاسوسی Ù…ÛŒ پردازیم.
در یک خانواده روستایی و مذهبی در روستای دلوئی  از توابع شهرستان گناباد در استان خراسان رضوی  به دنیا آمد.
از سه سالگی Ù…ÛŒ توانست نماز بخواند. در چهار سالگی اشعار ØØ§Ùظ را ØÙظ Ù…ÛŒ کرد Ùˆ Ù…ÛŒ خواند .
 همیشه شاگرد اول بود. سال ۵۳، در چند رشته دانشگاهی قبول شد. مهندسی Ù†ÙØªØŒ مهندسی ساختمان Ùˆ مهندسی مکانیک در دانشگاه های شیراز Ùˆ صنعتی شریÙ. مکانیک شری٠را انتخاب کرد.
 پای ثابت راهپیمایی ها و تظاهرات بود. دو بار هم ساواک دستگیرش کرد و انداختش زندان؛ اما وثیقه نقدی گذاشت و با سیاستی که داشت، از زندان خلاص شد.
 دهم آبان ÛµÛ¸ ازدواج کرد؛ خیلی ساده؛ روز عید غدیر خم. مهریه همسرش درست مثل مهریه ØØ¶Ø±Øª زهرا سلام الله علیها بود. شش ماه اول زندگی توی خانه پیدایش نشد؛ با جهاد Ù…ÛŒ Ø±ÙØª توی روستاها.
 سال ۶۱، اوایل عید نوروز وقتی شب به خانه آمد، خیلی گریه کرد. همسرش پرسید: چرا گریه Ù…ÛŒ کنی؟ Ú¯ÙØª: جنگ دارد تمام Ù…ÛŒ شود؛ اما من هنوز کاری نکرده ام. همسرش Ú¯ÙØª: خب برو جبهه؛ من راضی ام.
 این ØØ±Ù را Ú©Ù‡ شنید، آن قدر Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ شد Ú©Ù‡ همسرش تا آن روز او را تا این اندازه Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ ندیده بود.
عملیات بیت المقدس شهید شد. پسرش بیست روز بود Ú©Ù‡ به دنیا آمده بود. ازدواجش عید غدیر بود؛ اسم تنها پسرش علی؛ رمز عملیاتی Ú©Ù‡ تویش شهید شد یا علی بن ابی طالب علیه السلام Ùˆ سیزدهم رجب، روز میلاد امیرموءمنان علیه السلام دÙÙ† شد.
بخشی از نامه شهید ØØ³ÛŒÙ† شوریده به همسرش
 … ناگهان خدا را دیدم. باور کن! باور کن! باور کن!
 بهار من! Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ù…ÛŒ کنم Ú©Ù‡ هرگز نخواهی توانست دریابی Ú©Ù‡ من Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ کشم. من دارم ذوب Ù…ÛŒ شوم. این یک Ø§ØØ³Ø§Ø³ شاعرانه Ùˆ خیال پردازانه نیست؛ چون خود Ù…ÛŒ دانی Ú©Ù‡ ما را با این عوالم کاری نیست. واقعیتی بیرونی است. اما گاه Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ù…ÛŒ کنم Ú©Ù‡ در این ذوب شدن، اوج Ù…ÛŒ گیرم. بالا Ù…ÛŒ روم تا «قاب قوسین او ادنی».
 و امشب این Ø§ØØ³Ø§Ø³ را دیدم! باور Ú©Ù†!
 دست نوازش گرش را بر سرم Ø§ØØ³Ø§Ø³ کردم. خود را در زیر باران لط٠بی دریغش ÛŒØ§ÙØªÙ…. Ø§ØØ³Ø§Ø³ کاذبی نبود. هوشیار بودم؛ کاملاً. باور Ú©Ù†! او را لمس کردم. بی تاب شده بودم. طاقت نیاوردم؛ به خاک Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù…Ø› سجده کردم؛ Ù…ÛŒ خواستم ÙØ±ÛŒØ§Ø¯ بزنم Ùˆ گریه گریه گریه… بیش از هر زمان دیگر او را به خود نزدیک Ø§ØØ³Ø§Ø³ کردم: اقرب من ØØ¨Ù„ الورید…
Â Ù†ÙØ³Ù… تنگی Ù…ÛŒ کند؛ قلبم را دردی عظیم Ù…ÛŒ ÙØ´Ø§Ø±Ø¯ Ùˆ من همچنان دست او را بر سرم Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ù…ÛŒ کنم. ØØ§Ù„ت غریبی است.
 بهار من! بغض گلویم را Ù…ÛŒ ÙØ´Ø§Ø±Ø¯â€¦ ØØ§Ù„ت غریبی است. از خودم تعجب Ù…ÛŒ کنم. راستی Ú†Ù‡ شده؟
 غوغایی عظیم در درونم برپاست. Ùکری در من جوانه Ù…ÛŒ زند؛ رشد Ù…ÛŒ کند؛ بزرگ Ùˆ بزرگ تر Ù…ÛŒ شود Ùˆ تمامی وجودم را Ù…ÛŒ گیرد. ØØ³ Ù…ÛŒ کنم Ú©Ù‡ دیگر من نیستم Ùˆ این مسئله، خود رنج دوباره ای است. نمی دانم. باور Ú©Ù† نمی توانم اسم رویش بگذارم. ØØ§Ù„ت غریبی است.
 این مسئله ماه هاست Ú©Ù‡ ذهنم را مشغول کرده است. بسیاری از اوقات، Ùکر عقب Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù† Ùˆ جا ماندن از کاروان عظیم هستی، مرا سخت به ÙˆØØ´Øª Ù…ÛŒ اندازد. جهنم را Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ù…ÛŒ کنم؛ در همین دنیا!
 اما به هر ØØ§Ù„ØŒ تنها دل خوشی ام Ùˆ اعتقاد راسخم به این کلام خداوندی است Ú©Ù‡: «الذین جاهدوا Ùینا، لنهدینّهم سبلنا».
 و این همیشه انگیزه زندگی ام بوده است؛ ولی در این قسمت نیز قله ای عظیم، همواره در جلوست Ú©Ù‡ رسیدن به آن، نیاز به تلاش طاقت ÙØ±Ø³Ø§ÛŒÛŒ دارد Ùˆ پیروزی نهایی انسان، در ÙØªØ Ùˆ رسیدن به آن است Ùˆ آن، «Ùینا» در این آیه است.