به گزارش
گناباد تایمز وبه نقل از گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، آیینه تشبیه را وسعت ØØ¶ÙˆØ±Øª نیست

Ú©Ù‡ خورشید جمالت دیبای زرین خود را به طبیعت زمستانی قلبــم گسترانیده است. ØÚ©Ø§ÛŒØª ØØ¶ÙˆØ±Øª برای من یادآورصبØÛŒ است Ú©Ù‡ از خواب سیاهی برمی‌خیزم Ùˆ پژمردگی درونم به نگاه مهربانت خیس می‌خورد.
باغ آرزوهایم؛ عاشقم Ùˆ جز نام زیبایت ترجمانی برای عشق نمی بینم.خواستم به ثنایت شعر بسرایم دیدم قاÙیه‌ها همه در آغاز می‌آیند Ùˆ وزن از اشعـارم گریزان است به راستــی قامت موزون تو شعـر مرا چنین بی‌وزن کرده است Ùˆ البته خوب میدانم هر مضمونی Ú©Ù‡ به ذوق بیارایم ØÚ©Ø§ÛŒØªÛŒ از بهشت روی توست. خواستم این نوشته را به خط خوش بنویسم دیدم زیباترین خط را تو به ابروان داری‌.
نوشتن نیکو صنعتی است اگر با ÙØ§Ø¡ نامت آغاز Ùˆ تا دال آن بخرامد. کاش نوشتن نمی‌دانستم Ùˆ Ùقط با تو ØØ±Ù میزدم ای خوبترین‌: پیشه ÛŒ من سوختن Ùˆ عاشقی Ùˆ راز نهان Ú¯ÙØªÙ† است Ùˆ شاید پیشه تو دم به دم دیدن اشک من است. ای همه درد‌هایم Ø› از تو درمان نمی‌خواهم Ú©Ù‡ درد تنها سرمایه ÛŒ من دراین Ø¢Ø´ÙØªÙ‡ بازارست. تنها آرزویی Ú©Ù‡ منت‌پذیر آنم خاموشی هر صدایی جز نغمه دلنشین توست . صدای جنگ گاهی به گوش می‌رسد، اما Ú©Ù„ مرز کشورم آرام آرام. هرکسی دنبال زندگی خود است، اما من مانده‌ام با یکی دو سال زندگی مشترک Ùˆ سال‌های سال عشق Ùˆ دوری، آن روز Ú©Ù‡ اولین عاشقانه‌ات را با اولین نگاهت هدیه به چشمانم کردی، عهد دیگری بستی، اما گویا تو عاشق‌تر بودی، Ùˆ Ø±ÙØªÛŒ به عشقت رسیدی. Ùˆ عهدت با من را نکند به ÙØ±Ø§Ù…وشی سپردی
Ùˆ من ماندم Ùˆ کوله‌بار کوله‌بار غم Ùˆ اندوه جدایی Ùˆ دوری. این رسم یک زندگی مشترک نبود. اما انگار تو رسم Ùˆ رسومات را ÙØ±Ø§Ù…وش کردی عزیز دلم. Ùˆ Ø±ÙØªÛŒ Ùˆ من را با مروارید‌های باغ زندگیت تنها گذاشتی. ØØ§Ù„ا بعد از چندین ماه میخواهم بنویسم، از آخرین دیدار، از آخرین نگاه Ùˆ از روز وصلمان. از عاشقانه‌هایمان تا آن روز Ú©Ù‡ به هم رسیدیم Ùˆ ÙØµÙ„ جدیدی از زندگی مشترکمان را شروع کردیم.
زهرا رضوان خواه همسر شهید Ù…Ø¯Ø§ÙØ¹ ØØ±Ù… ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ خوشه‌بر، امروز نگاهی مختصر از همسر Ù…Ø¯Ø§ÙØ¹ ØØ±Ù…Ø´ دارد
ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ خوشه بر در اوایل دهه شصت در لنگرود خوش آب Ùˆ هوا برای چند صباØÛŒ زیبا زندگی کردن پا به این دنیا گذاشت. هوای گرم مرداد ماه سال Û¸Û· Ù‡Ù…Ø³ÙØ±ÛŒ برای ادامه راهش انتخاب کرد‌، Ú©Ù‡ ØØ§ØµÙ„ این وصلت زیبا Ùˆ نورانی دو ÙØ±Ø²Ù†Ø¯ است‌، Ù…ØÙ…د سه ساله Ú©Ù‡ پدر را در‌ دانه‌های ریز بر٠بدرقه کرد‌، به امید آنکه شاید دوباره بتواند ملاقاتی با پدر، تنها پشت Ùˆ پناهش را داشته باشد. Ùˆ ÙØ§Ø·Ù…ه، ÙØ§Ø·Ù…ه‌ای Ú©Ù‡ هیچ وقت طعم پدر را Ø§ØØ³Ø§Ø³ نکرد‌، نمی‌داند جنس پدر چگونه است‌، تکیه گاهی‌اش یعنی چه، Ùˆ اصلا وجود پدر را نمی‌داند چگونه باید در قاÙیه‌های زندگی‌اش تعری٠کند. ÙØ§Ø·Ù…Ù‡ شش ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد Ùˆ من امروز مطمئن هستم سایه پدر تا به آنجا هم Ú©Ù‡ من Ùکرش را نمی‌کنم بالای سر ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ø§Ù†Ù… است.
مرداد سال Û¸Û· بود Ú©Ù‡ مسئول ØÙˆØ²Ù‡ علمیه لنگرود با پدرم تماس Ú¯Ø±ÙØªÙ†Ø¯ Ùˆ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ یک Ù†ÙØ± را برای یک امر خیر به منزلتان Ù…ÛŒâ€ŒÙØ±Ø³ØªÙ…ØŒ از آن ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯Ù† ده روز بعد من Ùˆ ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ بر سر Ø³ÙØ±Ù‡ زیبای عقد نشستیم‌، ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯Ù من راوی جنگ Ùˆ Ø¯ÙØ§Ø¹ مقدس بود، یک ماه مانده به اینکه سال کهنه جای خود را به سال نو بدهد ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ راهی سرزمین‌های نور می‌شد Ùˆ از رشادت‌های جوانان Ùˆ نوجوانانی Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª Ú©Ù‡ شاید هیچ کدام از آنها را ندیده بود. به من همیشه Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª من تو را، Ù…ØÙ…د را Ùˆ همه زندگی‌ام را از همین شهدا Ú¯Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØ§Ù… Ùˆ این تنها خدمتی است Ú©Ù‡ من برایشان انجام می‌دهم‌، Ú©Ù‡ با روایتگری یاد Ùˆ خاطره شهدا را زنده Ù†Ú¯Ù‡ دارم Ùˆ شرط اولیه ازدواجمان هم همین بود Ú©Ù‡ در این مسیر همراهش باشم، نه اینکه مانع باشم Ùˆ من در همه Ø³ÙØ±Ù‡Ø§ همراهش بودم.
اگر بخواهم ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯Ù… را معرÙÛŒ کنم نمی‌دانم از کجا Ùˆ چگونه بگویم، لیاقت ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ من Ùقط شهادت بود Ùˆ لا غیر، Ùˆ چیزی غیر از این اگر می‌شد برای همه دوستان Ùˆ آشنایان Ùˆ ØØªÛŒ خود من قابل تعجب بود. ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ یک ÙØ±Ø¯ ساده زیست، ÙØ±Ø§Ø±ÛŒ از تجمل‌گرایی Ùˆ بسیار ØØ³Ø§Ø³ به مساله خمس، آنقدر ØØ³Ø§Ø³ Ú©Ù‡ وقتی نزدیک سال خمسی می‌شدیم Ùˆ ماموریت بود روزی تا پنج مرتبه زنگ می‌زد، Ú©Ù‡ چگونه صورت ØØ³Ø§Ø¨ وسایل خانه را Ù…ØØ§Ø³Ø¨Ù‡ کنم. بعد از Ù…ØØ§Ø³Ø¨Ù‡ خمس Ùˆ پرداختش، روزی یک مرتبه یا دو روزی یک مرتبه تماس Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯Ø±ÙØª. از سر کار به منزل می‌آمد Ùˆ Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª: وسایلت را جمع Ú©Ù† تا به Ù…Ø³Ø§ÙØ±Øª برویم، من برنامه کاری‌ام معلوم نیست، Ú©Ù‡ به Ú†Ù‡ صورت باشد Ùˆ در Ù„ØØ¸Ù‡ تصمیم Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯Ø±ÙØª Ùˆ با هم به Ù…Ø³Ø§ÙØ±Øª Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØªÛŒÙ….
وقتی قرار شد به سوریه برود، یک ماه طول کشید. چمدانش را بسته بود Ùˆ گاهی به سراغ وسایلش Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØª Ùˆ آنها را مرتب می‌کرد. به شوخی یک مرتبه Ú¯ÙØªÙ…‌: من چشمم آب نمی‌خوره تو رو به سوریه ببرند. در جوابم Ù…ÛŒ Ú¯ÙØª : خانم من چشم آب نمی‌خورد، اشک می‌خورد Ùˆ اشک می‌ریزد. تا اینکه بالاخره راهی شد. دو شب قبل از Ø±ÙØªÙ† Ú¯ÙØªâ€Œ: اگر Ø±ÙØªÙ… Ùˆ شهید شدم چی؟ Ú¯ÙØªÙ…: تو می‌روی شهید می‌شوی Ùˆ می‌روی بهشت با ØÙˆØ±ÛŒâ€ŒÙ‡Ø§ تو بهشت می‌چرخی Ùˆ من می‌مانم Ùˆ کوله‌بار کوله‌بار غم Ùˆ اندوه، دوری Ùˆ جدایی Ùˆ سختی Ùˆ مشکلات زندگی Ú©Ù‡ اصلا برایم قابل هضم نیستند. Ùˆ Ø±ÙØª…
روز آخری Ú©Ù‡ بعدش ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ به شهادت رسید تماس Ú¯Ø±ÙØªØŒ خیلی صدایش Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ Ùˆ Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بود، بعد از سلام Ùˆ اØÙˆØ§Ù„پرسی Ú¯ÙØª: دو Ø¯ÙØ¹Ù‡ برای زیارت Ø±ÙØªÛŒÙ… اما Ù…ØªØ§Ø³ÙØ§Ù†Ù‡ درهای ØØ±Ù… بسته بود. خانومی بی‌بی ØØ¶Ø±Øª زینب ( سلام الله علیها) به ما می‌گوید از این جا نروید. ما اینجا کار زیاد داریم. من ØØ§Ù„ا بعد از گذشت چندین ماه متوجه ØØ±Ù‌های همسرم می‌شوم.
هیچ وقت از ماموریت‌ها Ùˆ کارش برای من Ù†Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª ØŒ اما در تماس آخرش Ú¯ÙØªâ€Œ: اینجا یک Ø§ØªÙØ§Ù‚اتی Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ Ùˆ Ù…ÛŒâ€ŒØ§ÙØªØ¯ Ú©Ù‡ هر وقت برگشت ØØªÙ…ا همه را برایت تعری٠میکنم. منتظر باش برمی‌گردم، Ú¯ÙØªÙ… Ú©ÛŒ برمی‌گردی؛ Ú¯ÙØª: همان زمان Ú©Ù‡ قراره برگردم، بر می‌گردم، Ùˆ ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ همان زمان Ùˆ همان موقع قرارمان برگشت، با تخت خوابی از چوب، لباس ابدیت سÙید، Ùˆ نشان Ø§ÙØªØ®Ø§Ø± کشورم به دور تابوت پر از عطرش در همان زمان Ú©Ù‡ به من وعده داده بود، برگشت.
در تاریخ Û¹ / Û±Û²/ Û¹Û³ در استان درعا شهر الهباریه منطقه تل قرین توسط تک تیر انداز تکÙیری به شهادت رسد. ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ همیشه Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª در برابر دشمن عاشورایی باید جنگید، Ùˆ مردانه در برابر تکÙیری‌ها جنگیده Ùˆ شهید شده است. وسایل ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯Ù… را Ú©Ù‡ برایم آوردند، یک پلاستیک بسیار معطر هم روی وسایل بود، از همرزمش پرسیدم ماجرای این پلاستیک چیست؟ Ú¯ÙØª قبل از شهادت با ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ دو مرتبه Ø±ÙØªÛŒÙ… برای زیارت اما Ù…ØªØ§Ø³ÙØ§Ù†Ù‡ نتوانستیم Ú©Ù‡ برویم. Ùˆ چند روز بعد ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ شهید شد.
ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ø§Ù† شهید
در ÙØ±ÙˆØ¯Ú¯Ø§Ù‡ Ú©Ù‡ من برمی‌گشتم، یکی از خادمان ØØ±Ù… را دیدم، Ú©Ù‡ پارچه‌ای را به من داد Ú©Ù‡ گرد Ùˆ غبار ØØ±Ù… ØØ¶Ø±Øª زینب ( سلام الله علیها ) به آن آغشته شده بود Ùˆ Ú¯ÙØª: این پارچه را بر روی سینه شهید بگذارید. چند روزی Ú©Ù‡ پارچه در منزل من بود بوی عطری Ú©Ù„ ÙØ¶Ø§ÛŒ خانه من را Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ بود Ùˆ بعد از اینکه پارچه را بر روی سینه ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ گذاشتیم، Ùˆ پلاستیکی Ú©Ù‡ پارچه در آن بود هم بوی عطر می‌داد. Ùˆ چند روزی Ú©Ù‡ من در مراسم‌های ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ شرکت می‌کردم همان بوی عطری Ú©Ù‡ از پارچه استشمام کردم، در منزل پدر ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ Ùˆ Ú©Ù„ مراسم‌هایش هم استشمام کردم.
لینک کوتاه : https://gonabadtimes.net/?p=22057